دردین اسلام شادی بیشتر است یا غم ؟

اسلام، دین حیات و زندگى است. دین پیشرفت و ترقى تکامل است. اسلام با برنامه‏هایى که وضع  کرده است تمام جهات زندگى را در نظر گرفته و به همه زوایاى زیست انسان کاملاً توجه کرده است.

  اسلام دینى است که براى سرگرمى نیامده است، اما نه تنها با تفریح و شادى مخالف نیست، بلکه در مواردى بر آن تأکید داشته و  براى آن قوانین و مقررات جهت‏دارى را وضع کرده است.

  به هر حال، اگر در اسلام، کارهایى به عنوان تفریح و تنوع پیشنهاد شده است و نیز اگر از بعضى تفریحات جلوگیرى شده و  غیرمشروع شناخته شده است، معطوف بر جنبه‏هاى فطرى، حیاتى و فکرى است که در سایه‏ى آن مصالح فردى و اجتماعى تأمین  شود.

 بنابر این، در قوانین اسلامى با برخى پدیده‏ها و اعمال مثل موسیقى و رقص و... برخورد شده و از انجام آن کارها منع شده. اما  نه به خاطر مخالفت با زیبایى و شادى و شادکامى، بلکه به دلیل برآیند و پیامدهاى خطرآفرین آن‏ها.

  شهید مطهرى در ذیل بحث از این که آیا اسلام هیچ عنایتى به بعد چهارم روح انسانى، یعنى استعداد هنرى نموده و در اسلام به  زیبایى و جمال عنایتى شده یا نه؟ چنین مى‏گوید: «بعضى‏ها چنین تصور کرده‏اند که اسلام از این نظرها (توجه به زیبایى، هنر و..).  خشک و جامد است و بى‏عنایت و به عبارت دیگر، اسلام ذوق‏کش است. البته این‏ها که چنین ادعا مى‏کنند به این جهت است که در  اسلام اولاً روى خوش به موسیقى نشان داده نشده و ثانیاً این که بهره‏بردارى از جنس زن به طور عموم و هنرهاى زنانه یعنى رقص  و... منع شده است. ولى به این شکل قضاوت کردن درست نیست. ما باید راجع به مواردى که اسلام با آن‏ها مبارزه کرده تأمل کنیم و  ببینیم آیا مبارزه اسلام با این زیبایى‏ها از آن جهت که زیبایى است و یا از آن جهت که مقارن با امر دیگرى است که بر خلاف یک  استعداد از استعدادهاى فردى یا اجتماعى انسان است؟

: مسأله موسیقى و غنا مسأله مهمى است اگر چه غنا حدودش روشن نیست... البته قدر مسلمّى در غنا هست و آن این  است که آوازهایى که موجب خفت عقل مى‏شود، یعنى آوازهایى که شهوت را آن چنان تهییج مى‏کند که عقل به طور موقت، از  حکومت ساقط مى‏شود، یعنى همان خاصیتى را دارد که شراب یا قمار دارا است، معلوم است که حرمت چنین مواردى قطعى  است. آن چه مسلم است این است که اسلام خواسته است از عقل انسان حفاظت و حراست کند و این قبیل منع‏ها نیز به همین  جهت مطرح شده‏اند»(مرتضى مطهرى، تعلیم و تربیت در اسلام، تهران، انتشارات صدرا، 1374، چاپ 25، ص 70). 

  در برنامه‏هاى شریعت، به مسأله شادى و نشاط پیروان دین و مسلمانان، توجه و تأکید فراوانى شده است و اصولاً پیشوایان بزرگ  دین خودشان انسان‏هاى بانشاط و خوشرویى بوده و دیگران را به این مسأله دعوت مى‏کردند. زیرا آنان به خوبى به نیازهاى روح و  تفریحات سالم در کنار نیازهاى جسم توجه داشتند. على(ع) در این باره مى‏فرماید: «این دل‏ها همانند تن‏ها خسته و افسرده  مى‏شوند، در این حال نکته‏هاى زیبا و نشاط‏انگیز براى آن‏ها انتخاب کنید»(حکمت 197 نهج‏البلاغه (کلمات قصار)). 

  پیشوایان معصوم دین از جمله رسول گرامى(ص) به عنوان الگوى همه‏ى مسلمانان، اصولاً یک انسان شاد بود. به طورى که  همیشه لبخند بر لب داشت و اهل شوخى و مزاح بود. چه این که خود ایشان فرمود: انّى لأمزَحُ و لا اَقولُ الاّ حقّاهمانا من از همه بیشتر  شوخى مى‏کنم امّا جز حق چیزى نمى‏گویم.

  البته آن حضرت در عمل هم این گونه بوده، به طورى که اگر مى‏دید یک نفر غمگین و افسرده است وجود مقدّس ایشان یا اهل  بیت ایشان(ع) مى‏فرمودند: چرا غمگین و افسرده‏اى؟ بایک مطایبه و شوخى و شبیه طنز (نه آن طنزى که با تخریب فرد یا قوم  خاصى، دیگران را بخنداند)، او را از حالت انقباض و گرفتگى دل، درمى‏آورند و یک انبساط خاطر و شرح صدرى در وجود او ایجاد  مى‏کردند.

   با توجه به اهمیت تفریحات سالم و لذت‏هاى حلال در رشد و ارتقاء کمى و کیفى زندگى یک انسان مسلمان، و براى تقویت  جنبه‏هاى روحى و احیاناً شکستن بن‏بست‏هاى پیش‏آمده، پیشوایان دین و دنیا، از پیروانشان خواسته‏اند که علاوه بر عبادت و کار و  تلاش، به لذت‏ها و تفریحات سالم هم در زندگى روزمرّه‏شان توجه ویژه داشته باشند که در صورت توجه قانونمند به آن، به  نهادینه‏گى آن تفریحات منتهى خواهد شد.

 آن جا که امام على(ع) فرمود: «مؤمن شبانه روز خود را به سه قسمت تقسیم مى‏کند:  قسمتى را صرف مناجات با پروردگارش مى‏نماید. قسمت دیگرى را در طریق اصلاح معاش و تأمین هزینه زندگى‏اش به کار مى‏گیرد  و قسمت سوّم را براى بهره‏گیرى از لذت‏هاى حلال و دلپسند مى‏پردازد و براى شخص عاقل درست نیست که حرکتش جز در یکى  از این سه جهت باشد: براى اصلاح امور زندگى و یا در راه آخرت و یا در لذت غیرحرام...»(حکمت 390 نهج البلاغه). 

  در فقه اسلامى، به برخى از تفریحات و سرگرمى‏ها(ى سالم)، توجه بیشترى شده است و به نظر مى‏رسد با تأکید به آن، اهداف و  جهت‏هاى خاصى تعقیب مى‏شود. از جمله این که، تأکید شده است که به فرزندانتان شناگرى، تیراندازى و اسب‏سوارى بیاموزید.

  ورزش‏هاى یاد شده علاوه بر این که مى‏تواند به عنوان یک تفریح سالم مطرح باشد، همچنین مى‏تواند در شرایط اضطرارى و  حتى جنگى به عنوان یک حربه از آن استفاده کرد. البته اسب سوارى در روایات، استعداد انطباق با تغییرات تکنولوژیک در عصر  حاضر را دارد. یعنى امروه مى‏تواند در قالب انواع رانندگى‏ها و حتى خلبانى را دربربگیرد.

  به هر حال اگر یک کشور در همین سه زمینه به خوبى سرمایه‏گذارى کند به طور که مردم و جوانان بتوانند در این سه زمینه فعالیت  داشته باشند هم جهات سرگرمى و تفریحات سالم به خوبى تأمین خواهد شد و هم تأمین مهارت‏هاى نظامى و امنیتى که در شرایط  اضطرارى مى‏توان به عنوان یک عنصر بازدارنده در برابر تهدیدات دشمنان خارجى، از آن به خوبى استفاده کرد.

  اسلام به عنوان یک دین معتدل و متوسّط، همان گونه که در خوردنى و نوشیدنى‏ها... از هر یک مجاز و غیرمجاز دارد در تفریحات  و شادى‏ها هم نوع مجاز (تفریحات سلام) و غیرمجاز (تفریحات غیرسالم) دارد.

  متأسفانه، برداشت از شادى مثل بسیارى از پدیده‏هاى دیگر، در پروسه‏ى افراط و تفریط گرفتار شده است، عده‏اى براى آن هیچ  محدودیت قانونى و شرعى را برنمى‏تابند وعده کمى هم هستند که هر گونه شادى و تفریح سالم را بر خود ممنوع کرده و از مواهب  الهى پرهیز دارند.

اسلام انگشت بر روى شادى معینى نگذاشته و اجازه هر نوع شادى را به این شرط  که با موازین و احکام الهى منافات نداشته باشد و منجر به گناه و فساد نشود داده است. به  عبارت دیگر براى این که انسان از سعادت واقعى خود محروم نماند نوعى کنترل بر روى  شادى و سرور دارد که باعث مى‏شود، شادى موقت و ناپایدار و کوتاه‏مدت به سعادت ابدى  و واقعى او آسیب نرساند. چون انسان در تشخیص مصلحت‏ها و منافع واقعى خود داراى  محدودیت است و گاهى اوقات خیر و سود حقیقى خود را تشخیص نمى‏دهد. دوست دارد  به هر چیزى که باعث شادمانى او شود هر چند روح او را تیره و تار و سعادت او را در خطر  اندازد اقدام کند. کودکى که سرماخورده و بستنى براى او ضرر دارد، هر چند خوردن بستنى  او را شاد مى‏کند و از آن لذت مى‏برد ولى چون از تشخیص ضرر آن عاجز است به ناچار  مادرش او را از خوردن آن بستنى منع مى‏کند و به گریه و زارى و احساسات بدون منطق و به  دور از خردورزى او اعتنایى نمیکند و شادى زودگذر و سطحى او را بر غم و اندوه طولانى  وى ترجیح نمى‏دهد.

 استفاده از طبیعت زیبا، دیدن طلوع دل‏انگیز آفتاب، لذت بردن از  منظره‏هاى دلکش و باغ‏هاى مصفا و سیر و سفر، دیدار با دوستان و سخن گفتن با آنها،  پرداختن به ادبیات و شعر و نمایش و خوشنویسى و نقاشى و ورزش و بازى‏هاى سالم،  استفاده از نعمت‏هاى خداداد و غذاهاى متنوع و لباس‏هاى رنگارنگ و صدها امر لذت‏بخش  دیگر که همگى شادى‏بخش مى‏باشند از شادى‏هاى مجاز و شایسته است. چنانچه لذت  بردن از گفتگو با خداوند در حال نماز و مناجات و عبادت و داشتن حال خوش در حال ذکر و  توجه به ذات پاک ربوبى از مقوله لذت‏هاى معنوى باشند که گاهى از نظر عمق و کیفیت بسیار  والاتر و فراتر از لذت‏هاى مادى مى‏باشد.

بنا بر این نمی توان گفت که شادی ها در اسلام بیشتر است یا غم ولی می توان گفت : اسلام دین شادی است و غم یک استثنا است و  البته رفتار برخی از مسلمانان که در صدد ارائه چهره ای زشت و خشن و غم آلود از دین را دارند با واقعیت اسلام واقعی که در صدد تامین رفاه و شادی برای همه مردم است متفاوت است.

 

 

 

 

ویژگی های کافران- مومنان و منافقان چیست؟

با توجه به آیات قرآن، انسان‏ها در برابر دین خدا سه گروهند: برخى در باطن و ظاهر آن را مى‏پذیرند، اینان مؤمنان و پرهیزگارانند هر چند گاهى بر اثر تقیه به ناچار ایمان باطنى خود را کتمان مى‏کنند و زمینه‏اى براى ابراز آن نمى‏یابند و یا به ناچار برخلاف ایمان باطنى خود اظهار کفر مى‏کنند [نحل 106- غافر 28] برخى هم در باطن و هم در ظاهر منکر دین خدایند اینان کافرند.
گروه سوم، در باطن کافرند ولى اظهار ایمان مى‏کنند.
این تقسیم یک تقسیم طولى و در واقع محصول دو قضیه منفصله حقیقیه است و آن عبارت است از: انسان یا با ظاهر و باطن خود دین را مى‏پذیرد (مؤمن) یا با ظاهر و باطن آن را نمى‏پذیرد چنین انسانى یا هم در ظاهر و هم در باطن دین را نفى میکند (کافر) یا باطناً دین را انکار و ظاهر آن را مى‏پذیرد (منافق) عکس قسم سوم نیز در حال تقیه فرض دارد زیرا انسان در این حال دین را در باطن پذیرفته است گرچه در ظاهر آن را نفى میکند ولى، این قسم در حقیقت جزء مؤمنانند،(1). براین اساس کوشش مى‏کنیم با توضیح اجمالى از این سه گروه در آیات قرآن شما را با دیدگاه کافران، منافقان و مؤمنان در قرآن آشنا سازیم. کفر در قرآن: در روایتى از حضرت امام محمد باقر (ع) نقل شده است که هر چیزى به انکار و نفى منجر شود «کفر است»،(2) منشأ کفر کافران از دیدگاه قرآن یا به علل روان‏شناختى است یا به دلایل معرفت‏شناسى. آیات قرآن دلالت بر این حقیقت دارد که کافران یقین ندارند،(3) و از عقل، برهان و تعقل پیروى نمى‏کنند،(4) پاره‏اى از آیات عامل اصلى کفر کافران را جهل و نادانى آنان تلقى مى‏کند،(5) و دسته‏اى از آیات منشأ انکار کافران را شک مى‏دانند،(6) برخى از آیات نیز کافران را گروهى مى‏داند که از ظن و گمان پیروى مى‏کنند،(7) اما مهمترین علل روانشناختى انکار کافران تکبر، خودبزرگ‏بینى و غرور شمارش شده است،(8).
 از دیدگاه قرآن، کافران علاوه بر آن که از برهان و دلیل پیروى نمى‏کنند، براى اثبات مدعاى خود نیز دلیلى و برهانى نمى‏آورند،(9).
 باید توجه داشت که در قرآن گاه واژه کفر به معنى فسق نیز آمده است،(10) چنان که انکار در مقام عمل هم گاهى کفر خوانده شده است،(11)
 به اعتقاد مرحوم علامه طباطبایى از دیدگاه قرآن منشأ اصلى کفر کافران انکار معاد است که لازمه این انکار، انکار نبوت، وحى و دین است،(12).
 براساس آیات قرآن، کفر از جمله اوصافى است که شدت و ضعف مى‏پذیرد و براى هر مرتبه آن اثر خاصى وجود دارد،(13).
امام صادق (ع) در روایتى جالب و خواندنى «کفر» را از دیدگاه قرآن بر پنج وجه مى‏دانند: 1- کفر حجود و نفى که عبارت است از نفى و انکار ربوبیت، به گفته امام صادق (ع) این گروه که معتقدند نه پروردگارى است و نه بهشت و جهنمى، از گمان پیروى مى‏کنند و خداوند متعال انذار این دسته را بى‏فایده دانسته است،(14). 2
- انکار با معرفت این کفر عبارت است از انکار منکر در حالى که به حق و حقیقت، معرفت و علم دارد. آیات ذیل به این کفر اشاره دارند: وَ جَحَدُوا بِها وَ اِسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا و با آن که دل‏هایشان بدان یقین داشت، از روى ظلم و تکبر آن را انکار کردند،(15) و. وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اَللَّهِ عَلَى اَلْکافِرِینَ و از دیرباز [در انتظارش‏] بر کسانى که کافر شده بودند پیروزى مى‏جستند ولى همین که آنچه [که اوصافش‏] را مى‏شناختند برایشان آمد، انکارش کردند. پس لعنت خدا برکافران باد،(16).
3- کفر و انکار نعمت‏هاى خداوند: هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ [سلیمان گفت:] این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا ناسپاسى مى‏کنم و هر کس سپاس گذارد، تنها به سود خویش سپاس مى‏گذارد و هر کس ناسپاسى [و کفران نعمت‏] کند، بى‏گمان پروردگارم بى‏نیاز و کریم است،(17).
4- ترک اوامر خداوند متعال: وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَکُمْ لا تَسْفِکُونَ دِماءَکُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ. ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِیقاً مِنْکُمْ مِنْ دِیارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَیْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوانِ وَ إِنْ یَأْتُوکُمْ أُسارى‏ تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ إِخْراجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ اَلْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ و چون از شما پیمان محکم گرفتیم که خون همدیگر را مریزید و یکدیگر را از سرزمین خود بیرون نکنید، سپس [به این پیمان‏] اقرار کردید و خود گواهید [ولى‏] باز همین شما هستید که یکدیگر را مى‏کشید و گروهى از خودتان را از دیارشان بیرون مى‏رانید و به گناه و تجاوز بر ضد آنان به یکدیگر کمک مى‏کنید و اگر به اسارت پیش شما آیند به [دادن‏] فدیه، آنان را آزاد مى‏کنید با آن که [نه تنها کشتن، بلکه‏] بیرون کردن آنان بر شما حرام شده است. ایا شما به پاره‏اى از کتاب [تورات‏] ایمان مى‏آورید و به پاره‏اى کفر مى‏ورزید؟،(18) کفر اینها بدین جهت بود که اوامر خداوند متعال را ترک کردند.
5- برائت جستن: کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ اَلْعَداوَةُ وَ اَلْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ به شما کفر مى‏ورزیم [و از شما برائت مى‏جوییم‏] و میان ما و شما دشمنى و کینه همیشگى پدیدار شده تا وقتى که فقط به خدا ایمان آورید،(19) (اصل این حدیث در اصول کافى، ج 2، ص 389 مى‏باشد)
 به هر روى باید توجه داشت که کفر در قرآن به یک معنا نیامده است. براى افزایش اطلاعات شما در این باب توجه به نکات ذیل سودمند است: 1- در قرآن کریم از هدایت‏ناپذیرى کافران از تعابیرى چون: ختم (بقره 7) طبع (نحل 108)، صرف (توبه 127)، غلاف (بقره 88)، رین (مطففین 14) قفل (محمد 24) تقلیب (انعام 110)، قساوت (بقره 74، مرض (بقره 10) استفاده شده است.
 2- به اعتقاد مرحوم علامه طباطبایى بعید نیست که مقصود از «اَلَّذِینَ کَفَرُوا»* در استعمال قرآنى سران کفار قریش در آغاز بعثت باشند مگر آن که قرینه‏اى برخلاف باشد زیرا در برخى از موارد که از عدم فایده انذار کردن و انذار نکردن کافران سخن به میان آمده است اگر بر همه کافران صادق باشد باب هدایت غیرمسلمانان بسته مى‏شودو این برخلاف حکمت نزول قرآن و ظواهر آیات شریفه است،(20).
3- از دیدگاه قرآن کافران با نابود ساختن سرمایه فطرت توفیق ایمان را از دست داده‏اند،(21).
4- کافران بر اثر جهل مرکب خود را از اهل حق مى‏پنداشتند، اما قرآن کریم آنها را غرق شده در گرداب‏هاى خطا دانسته است(22) که کارهایشان چون سرابى در زمینى هموار است که تشنه، آن را آبى مى‏پندارد تا چون بدان رسد آن را چیزى نیابد،(23). 5- در روایات معصومان (ع)، غفلت، شک، شبهه و گناه از ارکان کفر شمارش شده است،(24) همچنین به این حقیقت اشاره گشته که کافران اگر هنگام جهل توقف و تأمل مى‏کردند انکار نکرده، کافر و گمراه نمى‏گشتند،(25).
نتیجه آن که: کفر در قرآن به معانى متعدد آمده که یک معنى آن انکار خداوند متعال و آموزه‏هاى الهى است و ریشه این انکار هم در ناحیه معرفت‏شناختى است که به جهل، شک و ظن اشاره شده و هم در ساحت روان‏شناختى که مهم‏ترین آن تکبر و غرور تلقى گشته است. شرک در قرآن: به فرموده امام صادق (ع) کفر مقدم بر شرک است زیرا کفر به غیر خدا نمى‏خواند ولى شرک به غیر خداوند مى‏خواند،(26) در یک برآیند کلى از دیدگاه قرآن شرک به دو قسم اعتقادى و اخلاقى تقسیم مى‏شود امّا به یک نظر دقیق و ظریف شرک اخلاقى نیز به شرک اعتقادى بر مى‏گردد. از مجموع آیات قرآن مى‏توان نکات برجسته ذیل را در این باب شمارش کرد: 1- شرک‏ورزى نشانه بى خردى است،(27)
2- پندار وجود همانند براى خدا برخاسته از جهل و نادانى است چه اینکه براى خدا شریک و همانند پنداشتن با علم و اندیشه صحیح ناسازگار است،(28) از این رو آیات قرآن ریشه شرک را ندانستن دانسته و مشرکان را مردمى جاهل و نادان قملداد مى‏کند،(29)
3- شرک علم‏پذیر نیست یعنى شرک معلوم واقع نمى‏شود چون معدوم با لذات است و چیزى که معدوم با لذات است متعلق علم قرار نمى‏گیرد زیرا علم یک امر وجودى است و هرگز به امر عدمى تعلق نمى‏گیرد. خداوند متعال در سوره لقمان آیه 15 مى‏فرماید: «اگر پدر و مادر اصرار ورزیدند که شما شرک بورزید، به چیزى که علم ندارید از آن‏ها اطاعت نکنید»،(30)
 4- در برخى آیات «شک» نیز منشاء شرک دانسته شده است،(31)
5- پاره‏اى آیات حکایتگر این حقیقت است که مشرکان در جهل مرکب فرو رفته‏اند یعنى در عین اینکه جاهلند خود را عالم به حقیقت مى‏پندارند(32)
 6- بر اساس برخى از تفاسیر سه نوع جهل دست به دست یکدیگر داده و سرچشمه شرک و بت پرستى مى‏گردد: الف) جهل نسبت به خداوند و اینکه هیچگونه همتا، شبیه و مانند نمى‏تواند داشته باشد. ب) جهل انسان به مقام خویش که برتر از همه مخلوقات الهى است. ج) جهل به جهان طبیعت و بى ارزش بودن جمادات در برابر موجودى همچون انسان،(33)
7- قرآن مجید دو انگیزه براى گرایش به شرک را مهم تلقى مى‏کند: الف) تصور دور بودن خالق از مخلوق که خداوند متعال براى ردّ این انگیزه آیات متعددى نازل فرموده است:(34) ب) تفویض تدبیر جهان به خدایان کوچکتر که براى ردّ آن آیاتى چون: اعراف 54، یونس 31- 32 نازل شده است.
 8- مشرکان علاوه بر آنکه در شرک خود از برهان و تعقل و دلیل سود نمى‏جویند، برهانى بر مدعاى خود نیز اقامه نمى‏کنند،(35)
 9- از دیدگاه قرآن شرک ظلمى عظیم است، (لقمان 13) زیرا با شرک مهم‏ترین حق و عدل یعنى عدل توحیدى از میان مى‏رود.
 10- گاهى آیات قرآن مشرکان را همسو و همسان با کافران تلقى کرده است،(36) 11- علاوه بر انگیزه و دلایل معرفت شناختى در شرک مشرکان عوامل روان‏شناختى نیز در شرک مطرح است، عواملى چون حسادت(37) گناه(38) دشمنى با خداوند، پیامبر و دین(39) و.
 12- بر اساس آیات قرآن توحید شجره طوبایى است که برگها و شاخه‏هاى آن، اخلاق، عبادات و طاعتهاست ولى شرک شجره خبیثه‏اى است که ریشه در جهنم دارد،(40) که همواره آتش به بار مى‏آورد و تمام شاخه‏هاى آن معصیت و تمام برگهاى آن گناه است. این شجره خبیثه از جهنم سر بر مى‏آورد و میوه آن اخلاق رذیله و کارهاى ناپسند است. از همین رو گفته‏اند ممکن نیست کسى گناه کند در حالى که توحیدش، توحید ناب و خالص است چنانکه ممکن نیست کسى مطیع خدا باشد در حالى که مشرک است. در روایات آمده است که زناکار زنا نمى‏کند در حالى که مؤمن است و سارق دزدى نمى‏کند در حالى که مؤمن است.(41)(42)
13- از دیدگاه آیات روى آوردن به مظاهر شرک، زمینه ساز غفلت از یاد خداوند و ترک نماز بوده(43) و شرک به خداوند آدمى را به دلهره و هراس گرفتار مى‏سازد(44)
14- شرک در آیات قرآن از یک دیدگاه دو نوع است: شرک در طاعت و شرک در عبادت شرک در عبادت آن است که انسان غیر خداوند را عبادت کند و شرک در طاعت، شرکى است که آدمى ازغیر خداوند مثلاً شیطان اطاعت نماید و فرمان‏هاى او را اجرا کند. آیه ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ(45) ناظر به شرک در طاعت است. یعنى برخى از مؤمنان هر چند خداوند را عبادت مى‏کنند ولى اوامر شیطان را به کار مى‏بندند.(46)
 15- شرک داراى مراتب است. قول به تعدد خدایان شرک ظاهرى است ولى مخفى‏تر از آن شرک اهل کتاب است که به قرآن و نبوت خاصه ایمان نیاورده‏اند و مخفى‏تر از این، شرک کسى است که على رغم ایمان به خدا و قبول توحید به اسباب و وسائط نگاهى استقلالى دارد و از این رو به جاى آنکه به مسبّب الاسباب توجه کرده و به غیر خداوند دیدى واسطه‏اى و غیر مستقل داشته باشد، براى نوعى استقلال قائل بوده و در امور خود به آنها تکیه مى‏کند،(47)
 به هر روى باید توجه داشت که شرک خفى با ایمان قابل جمع است(48) نفاق در قرآن در این خصوص نکات فراوانى در قرآن آمده است که طرح تفصیلى آن ممکن نیست و در اینجا تنها به ذکر چند نکته اساسى بسنده مى‏کنیم: 1- از دیدگاه قرآن نفاق اظهار ایمان و ابطال کفر است یعنى منافقان شهادت ظاهرى مى‏دهند ولى در باطن منکرند(49) 2- از دیدگاه قرآن جهل عامل اصلى نفاق است(50) 3- در برخى از آیات به تردید و دودلى منافقان نیز اشاره شده است(51) 4- شک نیز یکى از عوامل معرفت شناختى در روى آورى به نفاق است(52) 5- سرّ امتناع منافقان از ایمان به خدا و پیامبر (ص) از دیدگاه قرآن، آن است که معیار شناخت آنان در جهان‏بینى حس و ماده است و از این رو، ایمان به غیب و امور نامحسوس را باورى سفیهانه مى‏دانند و همانند کافران وحى را افسانه مى‏پندارند(53) منافقان بر اساس شناخت حسى و جهان‏بینى مادى خویش، مهاجران و انصار را که به مبدء و معاد و رسالت پیامبر (ص) مؤمن بودند، بى‏خرد مى‏دانستند و کارهاى آنان را سفیهانه تلقى مى‏کردند و در مقابل آنان، خود را روشنفکر تلقى مى‏نمودند.(54) 6- خاستگاه شک و ریب منافقان نیز قلب و دل بیمار آنان دانسته شده است(55) 7- بر اساس دیدگاه برخى از مفسران با استفاده از آیات قرآن، نفاق مصداقى از شرک است زیرا تا اصل شرک در نهان کسى پدید نیاید فتنه نفاق از او سر نمى‏زند چنانکه عمل منافقانه زمینه شدت شرک را نیز فراهم مى‏آورد. از همین رو، گفته مى‏شود ریا که اصل آن نفاق است درختى است که جز شرک میوه دیگرى ندارد.(56) 8- قرآن کریم همانطور که درباره کافران سخن از غرق شدن در گرداب خطاها دارد.(57)، درباره منافقان نیز سخن از غوطه‏ور شدن در گرداب طغیان و کوردلى دارد،(58). زیرا در جنگ عقل و وهم اگر عقل به اسارت وهم در آمد وهم میدان دار صحنه ادراکى نفس مى‏شود و مجارى ادراک صحیح را مى‏بندد و چنین انسانى هرگز به اندیشه صحیح راه نخواهد یافت و اندیشه‏هاى باطل صحنه نفس او را پر مى‏کند و انسان در طغیان این اندیشه‏هاى واهى با کوردلى حرکت مى‏کند.(59)
 9- از دیدگاه برخى آیات قرآن منافقان در برخى احکام با کافران شریکند مثلاً سقوط در آتش قهر خدا هم به منافقان نسبت داده شده و هم به کافران(60)
10- پاره‏اى آیات حکایتگر این حقیقت‏اند که منافقان در بعضى احکام با مشرکان شریکند. مانند حرمان از غفران الهى. خداوند درباره مشرکان مى‏فرماید که خداوند آنها را مشمول غفران خود نمى‏سازد(61) این عدم شمول غفران الهى را نسبت به منافقان نیز مطرح کرده و در سوره منافقون آیه 6 مى‏فرماید: «براى آنان یکسان است: چه بر ایشان آمرزش بخواهى یا برایشان آمرزش نخواهى، خدا هرگز بر ایشان نخواهد بخشود». آن منافق مشک بر تن مى‏نهد روح را در قعر گلخن مى‏نهد بر زبان نام حق و در جان او گندها از فکر بى ایمان او ذکر با او همچو سبزه گلخنست بر سر مبرز گلست و سوسنیست‏ آن نبات آنجا یقین عارتیست جاى آن گل مجلس‏ست و عشرتست‏ (62)
 در برخى از آیات قرآن منافقان از کافران بدتر تلقى شده‏اند(63) سرّ این حقیقت از دیدگاه حضرت آیةالله جوادى آملى آن است که اولاً منافقان از کافران و مشرکان زیان‏بارترند ثانیاً منافقان هر چند مانند کافران در درون منکر دینند ولى اهل کتمان، دروغ، خدعه و استهزاء نیز هستند. کسى که کفرش کفر محض است دیگر به این پلیدیهاى نفسانى مبتلا نیست ولى کفر منافق آمیخته با این بدیها است.(64)
بررسى تمام ابعاد ایمان در قرآن در این مجال ممکن نیست، از این رو به برجسته‏ترین آنها اشاره مى‏کنیم:
1- از دیدگاه قرآن، ایمان امرى اختیارى است. زیرا روشن است که امر به چیزى از سوى خداوند متعال دلالت بر مقدور بودن و در نهایت اختیارى بودن آن چیز دارد. اگر ایمان مسأله‏اى خارج از حوزه اختیار انسان بود، درخواست انجام آن با حکمت خداوند تنافى داشت،(65)(66)
 2- ایمان از دیدگاه قرآن عبارت است از علم و معرفت یقینى توأم با تسلیم و خضوع در برابر حق(67)
3- عمل جزء ایمان نیست(68) ولى لازمه آن است به این معنا که عمل از اجزاى مقوم ایمان نمى‏باشد ولى عمل پیوسته و همراه ایمان حقیقى است به طورى که فقدان آن نشانگر ناخالصى و بى اثر بودن ایمان است(69)
 4- در قرآن موارد ذیل به عنوان متعلقات ایمان شمارش شده است: 1- 4- غیب(70)، خداوند متعال(71)، معاد(72)، رسالت(73)، همه پیامبران(74) همه کتاب‏هاى آسمانى(75)، امامت(76) ملایک(77)(78) 5- فواید ایمان از دیدگاه قرآن عبارتند از: رستگارى(79)، پشتوانه اخلاق(80)، استوارى و تعادل روحى (مائده 69، فتح 4، یونس 62- 63)، برکات دنیوى (اعراف 96)، عمل صالح (بقره 277، مائده 9 و نیز نکا: علامه طباطبایى. فرازهایى از اسلام، ص 238) 6- ایمان از دیدگاه قرآن قابل افزایش و کاهش است. زیرا از آنجا که معرفت مى‏تواند از اجمال به تفصل در آید و فهم ما به آموزه‏ها عمیق‏تر گردد و همچنین تسلیم قلبى قابل شدت و ضعف بوده و نسبت به افراد متفاوت، گوناگون است، ایمان قابل افزایش و کاهش است. (آل عمران 173، انفال 2، نساء 136، توبه 124، انفال 2 و. نیز نکا: المیزان، ج 18، صص 259- 262) 7- در قرآن کریم به مقامات مختلفى اشاره شده که مؤمن در دست یافتن بدآنهاآزاد است. از این مقامات مى‏توان به درجات مؤمنان یاد کرد. بررسى تفصیلى این مقامات و چگونگى تحصیل آنها در این کتاب نمى‏گنجد از این رو به اشاره‏اى اجمالى به بعضى از عناوین مقامات مؤمنان از دیدگاه قرآن بسنده مى‏کنیم: 1- 7- مقام تسلیم: یعنى واگذارى تمام ساحت‏هاى وجودى خود به اختیار و در اختیار خداوند. همان مقامى که حضرت ابراهیم آن را از خداوند طلب کرد (بقره 128) این تسلیم علاوه بر اطاعت عملى از اوامر الهى و اجتناب از محرمات باید در عواطف و اندیشه‏هاى آدمى نیز نمودار شود. (در این باب نکا: تفسیر موضوعى قرآن کریم، حضرت آیةالله جوادى آملى، اسراء، قم، چاپ اوّل، 1377، ج 1، صص 383- 384) جز از آن خلاق گوش و چشم و سر نشنوم از جان خود هم خیر و شر گوش من از غیر گفت او کراست او مرا از جان شیرین جان‏تر است‏ جان از او آمد نیآمد او ز جان صد هزاران جان دهد او رایگان‏ جان که باشد کش گزینم بر کریم کیک چه بود که بسوزم زو گلیم‏ من ندانم خیر الا خیر او صم و بکم و عمى من از غیر او گوش من کر است از زارى کنان که منم در کف او همچون سنان‏ (81) 2- 7- مقام ابرار (مطففین 18- 22) به نظر مرحوم طباطبایى این مقام از والاترین مقامات ایمانى است، (المیزان، ج 1، ص 430). راه رسیدن به این مقام از دیدگاه قرآن گذشتن از آنچیزى است که به آن نیازمندیم و بخشیدن آن به دیگران (آل عمران 92) این مقام تنها مختص به بندگان خالص و خوب خداوند است (دهر 5- 6) 3- 7- مقام تقوى: قرآن با سخنهاى گوناگون و تعابیر تأمل برانگیز این مقام را مقامى ویژه و متقیان را ولى و دوست خود تلقى نموده است (جاثیه 19، انفال 34، بقره 21، حج 37 و.) بر اساس دیدگاه برخى از مفسران هر چند تقوا خود مراتبى دارد ولى مهم آن است که آدمى در تقوا سه رکن را رعایت کند: اوّل: از خدا بترسد و این خوف، خوف ساده باشد و بر اساس ترس از خدا از گناه کناره‏گیرى کند. دوّم: کناره‏گیرى از گناه بدین معنا که اگر گناه در وسط باشد، انسان خود را به حاشیه بکشد تا به آن آلوده نشود. سوّم: چه در آن ترس و چه در این حاشیه رفتن، مقصود و منظور، نزدیک شدن به خدا باشد. (در باب این مقام در قرآن نگاه کنید: تفسیر موضوعى قرآن، ج 11، صص 205- 219) متقى آن است کاو بیزار شد از ره فرعون و موسى وار شد قوم موسى شو بخور این آب را صلح کن با مه ببین مهتاب را (82) 4- 7- مقام اخلاص: به تعبیر لطیف محقق طوسى «پارسىِ اخلاص، ویژه کردن باشد» (اوصاف الاشراف، ص 65) یعنى انسان قلبش را مخصوص حق کند تا احدى جز مقلب القلوب در حرم دل او راه نیابد. از نظر قرآن کریم اخلاص جوهره اصلى آدم است که بسیارى از اوقات در زیر حجاب هوا و هوس پنهان و پوشیده مى‏ماند (لقمان 32) از نظرگاه آیات قرآن تنها فرمان و درخواست خداوند از آدمى همین اخلاص است که اگر حاصل آید همه آنچه را که لازم است با خود دارد. (بیّنه 5) کسى که امید لقاى حق دارد و مشتاق جمال و جلال الهى است، باید مؤمن باشد و عمل صالح انجام دهد و در کار خود چه در بخش اعتقاد و چه در بخش عمل شرک نورزد (کهف 110)، (در باب اخلاص نکا: تفسیر موضوعى قرآن کریم، ج 11، صص 253- 258) هر چه کارى از براى او بکار چون اسیر دوستى‏اى دوستدار گرد نفس دزد و کار او مپیچ هر چه آن نه کار حق هیچ است هیچ‏ پیش از آنکه روز دین پیدا شود نزد مالک دزد شب رسوا شود. ((مثنوى 2 1062- 1064)
پى‏نوشت
‏ (1) (نگا: تسنیم، ج 2، صص 249- 250)
 (2) (میزان‏الحکمه، ج 8، ص 399، ح 17391)
(3) (طور 36)
(4) (المیزان، ج 15، ص 222)
(5) (توبه 97- اعراف 138- احقاف 23)
 (6) (ابراهیم 10)
 (7) (بقره 78)
 (8) (نگا: اعارف 77- المیزان، ج 17، ص 402)
(9) (مؤمنون، 117)
 (10) (آل عمران، 97- المیزان، ج 2، ص 202)
(11) (نحل 13- المیزان، ج 12، صص 315- 316)
 (12) (المیزان، ج 15، ص 187)
(13) (نساء 138- مائده 64 و 68- تفسیر تسنیم، ج 2، ص 222)
 (14) (بقره 78)
 (15) (نمل 14)
(16) (بقره 89)
 (17) (نمل 40 و نیز نگا: ابراهیم 7- بقره 152)
(18) (بقره 84 و 85)
 (19) (ممتحنه 4 همچنین نگا: ابراهیم 22- عنکبوت 25)
 (20) (المیزان، ج 1، ص 52)
(21) (انعام 12)
(22) (بقره 81)
 (23) (نور 39)
(24) (میزان‏الحکمه، ج 8، ص 400، ح 17399 و 17400 و ص 404)
(25) (همان، ج 2، ص 153، ح 2813- 2814)
(26) (میزان الحکمة، ج 8، ص 399، حدیث 17394)
 (27) (بقره 170)
(28) (بقره 22)
 (29) (روم 30- 32، یوسف 39- 40، بقره 118 و 113)
 (30) (در این باب نگا: تفسیر موضوعى قرآن، آیةالله عبدالله جوادى آملى، مرکز نشر فرهنگى رجاء چاپ دوّم، بهار 1366، ج 4، صص 138- 139)
(31) (نمل 66، هود 62، 110)
 (32) (یس 6، 9- 10، روم 59)
(33) (نگا: پیام قرآن، ج اوّل، صص 86- 87)
 (34) (نگا: ق 16، زمر 36، غافر 60، آل عمران 29)
 (35) (مؤمنون 117)
 (36) (توبه 30 و المیزان، ج 4، ص 371)
 (37) (نساء 54)
 (38) (آل عمران 112)
 (39) (مدثر 11- 25)
(40) (صافات 64- 65)
(41) (بحارالانوار، ج 66، ص 63، حدیث 7 و 8 و ص 67، حدیث 17، کافى، ج 2، ص 32، حدیث اوّل)
 (42) (در این باب نگا: تفسیر موضوعى قرآن، آیةالله عبدالله جوادى آملى، مرکز نشر فرهنگى رجاء، تهران، چاپ اوّل، 1373، ج 7، ص 384)
 (43) (مائده 91)
 (44) (بقره 113)
(45) (یوسف 106)
 (46) (نگا: المیزان، ج 11، ص 280)
 (47) (نگا: المیزان، ج 2، ص 202 و ج 4، ص 371)
 (48) (المیزان، ج 11، ص 276)
 (49) (منافقون 1- 3، آل عمران 167 و المیزان، ج 9، ص 325 و ج 19، ص 278)
(50) (توبه 97)
 (51) (نساء 143 و المیزان، ج 5، صص 116- 117)
 (52) (ص 8 و ابراهیم 9)
(53) (نحل 22)
(54) (تفسیر تسنیم، ج 2، ص 278)
(55) (توبه 45 و تفسیر تسنیم، ج 2، ص 137 و المیزان، ج 5، ص 118)
(56) (تفسیر تسنیم، ج 2، ص 262)
(57) (بقره 81)
 (58) (بقره 15)
 (59) (نگا: تفسیر تسنیم، ج 2، ص 291)
 (60) (نساء 140)
(61) (توبه 113 و نساء 116)
 (62) (مثنوى 2 268- 271)
 (63) (نساء 145)
 (64) (تفسیر تسنیم، ج 2، صص 246- 250)
(65) (نگا: بقره 41، 91، 186، نساء 136، آل عمران 179 و.)
(66) (در این باب مراجعه کنید به نظریه ایمان، محسن جوادى، معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامى قم، چاپ اوّل، زمستان 76، صص 185- 192)
 (67) (حجرات 15، دخان 9- 8، نمل 3، لقمان 4، سبا 6، حج 54، روم 56)
(68) (عصر 3، نساء 124، سجده 18- 20)
(69) (انفال 3- 4، بقره 177 و نیز نگا: المیزان، ج 18، ص 158)
 (70) (بقره 2- 3)
 (71) (نساء 162، اعراف 158، مجادله 22)
(72) (مجادله 22، نساء 162)
 (73) (اعراف 158، حجرات 15)
(74) (نساء 171، آل عمران 179)
 (75) (بقره 4- 121، 136، آل عمران 119)
(76) (مائده 3، 55، 67)
(77) (بقره 117)
(78) (براى توضیحات تفصیلى در این باب نکا: نظریه ایمان صص 201- 246)
 (79) (صف 10- 11)
 (80) (توبه 109، عنکبوت 41 و نکا: بیست گفتار، مرتضى مطهرى دفتر انتشارات اسلامى قم، چاپ پنجم، آذرماه 59، صص 151- 155)
(81) (مثنوى 5 1677- 1682) (82) (مثنوى 4 3446- 3447) (83)

آیا تمام کافران از رحمت الهی دور هستند؟

دورى از رحمت خداوند براى «جاحدین» است یعنى، کفارى که حق را شناخته و عمداً با آن به مبارزه پرداخته‏اند ولى کافران جاهل دو دسته‏اند: 1- جاهل مقصر یعنى، کسى که همه شرایط براى شناخت فراهم بود و مى‏دانسته است که دین دیگرى وجود داردو اگر تحقیق کند راه حقیقت را مى‏یابد لیکن برخلاف حکم عقل و فطرت به تحقیق نپرداخته و بر مسیر خود اصرار ورزیده است. چنین کسى نیز راه رحمت را با دست خود بروى خویش بسته است.

2- جاهل قاصر یعنى، کسى که شناخت حقیقت برایش ممکن نبوده است. چنین افرادى را خداوند «مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اَللَّهِ» نام برده و فرموده است: عسى ان یرحمهم ربهم.

براى آگاهى بیشتر ر. ک: عدل الهى، شهید مطهرى.